الملا فتح الله الكاشاني
68
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
چنان است كه لوط عليه السلام سى سال در ميان قوم بود و پيوسته ايشان را از فواحش نهى ميفرمود و بر طاعت ترغيب مينمود ايشان اصلا انقياد نميكردند و از جمله فواحش ايشان آن بود كه از جنابت متطهر نميشدند و بخيل و شحيح بودند و به جهت شئامة بخل كار ايشان منتهى بلواطه شد و صورت اين بر اينوجه بود كه شهر ايشان بر طريق مصر و شام واقع شده بود و هميشه كاروان بر آن عبور كردندى و ممر جميع مسافران بود و هر روز جمعى از راه گذريان و كاروانيان در خانهاى ايشان نزول كردندى و به ايشان ملجا شده بالضرورة ايشان را ضيافت بايستى كرد پس بخل و خست نفس ايشان را بر آن داشت كه هر جمعى كه در خانهاى ايشان فرود آمده بودند با ايشان لواطه كردند تا آنكه مردمان فرار نموده به خانه هاى ايشان نيامدند و چون ايشان بر اين عمل معتاد بودند با مردمان خود اين طريقه را مرعى داشتند و در ميان ايشان اين عمل شهرتى تمام يافت تا آنكه هر كه اينعمل نميكرد او را عيب ميكردند و سرزنش مينمودند و لوط عليه السلام مردى كريم النفس بود و سخى الطبع و پيوسته بضيافت مردمان سفرى و حضرى اشتغال نمودى قوم وى را از آن نهى كرده گفتند اگر تو بعد از اين مهمان را به خانه خود راه دهى ما با ايشان لواطه كرده ايشان را فضيحت كنيم و رسوا سازيم پس لوط پنهان از قوم ضيافت ميفرمود و چون حق تعالى خواست كه قوم لوط را مستاصل گرداند جبرئيل را با جمعى فرشتگان فرستاد نزد ابراهيم عليه السّلام و آن حضرت براى ايشان گوساله فربه بريان كرده حاضر ساخت و چون ديد كه ايشان گوشت نميخورند بترسيد چه در آن زمان عادت چنان بود كه هر كس را با كسى عداوت بود طعام او را نخوردى چون فرشتگان دهشت ابراهيم را ديدند گفتند اى ابراهيم ما رسولان خدائيم طعام خوردن از شأن ما نيست ما را فرستادهاند تا قوم لوط را هلاك كنيم پس از نزد ابراهيم بيرون آمدند و نزد لوط رفتند لوط زراعت آب ميداد چون ايشان را با صباحت تمام بديد بسيار پريشان گشت و فرمود كه شما چه كسانيد گفتند ما راه گذريانيم و امشب بضيافت تو آمدهايم لوط فرمود كه مردمان اين شهر در نهايت فسق و فجورند و با مردمان عمل بد ميكنند مبادا كه از ايشان بشما ضررى و آسيبى رسد گفتند از ايشان به خود انديشه مرسان كه ايشان را بما تسلطى نباشد پس لوط نزد زن خود آمد و او كافره بود گفت امشب جمعى بضيافت من آمدهاند و تو اين معنى را از قوم خود پنهاندار گفت چنين باشد و عادت او اين بود كه اگر لوط در روز مهمانى كردى در پشت بام رفتى و قوم را از آن با خبر كردى و اگر در شب بودى در پشتبام آتش بركردى و چون جبرئيل با فرشتگان ديگر به خانه لوط در آمدند زن لوط بر پشتبام رفته آتش برافروخت مردمان چون آتش ديدند از اطراف و جوانب رو به خانه لوط شتافتند چون بدر خانه رسيدند جبرئيل بال خود را بر چشمهاى ايشان زد همه كور شدند ايشان چون اين صورت دريافتند دانستند كه عذاب بر ايشان نازل خواهد شد پس جبرئيل لوط را گفت كه تو با اهل خود غير از زن تو از اين شهر بيرون رويد لوط گفت كه چگونه بيرون روم كه مردمان دور خانهء مرا احاطه كردهاند جبرئيل